حكيم زجاجى

1146

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

. . . . . . . . . . . . . گردد به مهمان برد * سه روز اندر آن خان او مى خورد بشد پادشه را سوى خانه برد * جدا از همه خويش و بيگانه برد بشد با حسن آن‌كه جاندار بود * به نزد ملك شاه بر كار بود ز مى كله كامران نرم « 1 » شد * به كار اندرون رفت و بىشرم شد به جاندار « 2 » گفت آن زمان كاى امير * منم عاشق اين كار آسان مگير منم از غم دلبرى مبتلا * برون آر جانم ز بند و بلا نگار مرا دست گير و بيار * برفت و بياورد آن نامدار سه روز اندر آن خانه خوردند مى * نبودند خالى ز چنگ و ز نى چو بيدار شد خانه دربسته ديد * به تير بلا جان و تن خسته ديد سيم شب جهانبان چنان مست بود * تو گويى كه بىپاى و بىدست بود به نزديك معشوق بنهاد سر * ز مستى شده از جهان بىخبر زمانى سر زلف دلبر كشيد * دمى بادهء ناب احمر كشيد به در بر گروهى موكل به‌جاى * ملك‌شاه را سست شد دست و پاى در آن خانه موقوف شد شهريار * زن و مطرب و چنگى و با ده ، يار تن خويشتن داد اندر قضا * در آنجاى تسليم بود و رضا برادر بد او را يكى نامدار * همان دم روان شد به نزدش سوار محمد بيامد ز خوزان‌زمين * نشست از بر تخت آن نازنين يكى قصر باشد به همدان بلند * بر آن جاى شد خسرو ارجمند ببردند نزدش ملك‌شاه را * كه گم كرده بود آن‌چنان راه را در آن قصر كردند پايش به بند * كه از بند گيرند پيوسته پند شبى آن جوان از ره آبريز * به زير آمد و رفت اندر گريز يكى اسب بد تربيت « 3 » كرده شاه * بر آنجا نشست و روان شد به راه به خوزان‌زمين شد بر خواهرش * ببوسيد برپاى و دست و سرش گهى من برآنم به دو ميل داشت * دل و ديده بر كار سرور گماشت

--> ( 1 ) مست ( 2 ) غلام حبشى از مماليك حسن جاندار ، بوزابه را گرفته . . . حبيب السير ، 2 / 524 . ( 3 ) تربيت بد